خرید بک لینک
تقریبا یک ماه پر از ناخوشی داشتم . از کشیدن دندان نهفته و دندان دیگر و صاف شدن دهان بگیر تا ناامیدی ام از کارگاهی که برگزار میxadکنم و بیxadخیالی نوشتن کتابی که خوب داشتم روش کار میxad کردم .شروعش هم از اضطراب خواهرم بود. حس زمین خوردگی دارم از این ماه . انگار همه امیدواری ام برای امسال را ازم گرفت . جاش یک مشت واقعیت زمخت گذاشت پیش روم و گفت بفرما . ادامه بده.فردا تراپی دارم . خستهxad ام ولی از ما دیگر گذشته غر زدن از خستگی. بعد از این حرفی اگر باشد هم ، سرخط خبر است بی مشروح .سایتم هم یادم آمد نیمه کاره مانده. مثل برنامه غذایی . مثل زبان گوش دادن . چه پخش و پلا شدم باز.جور شد که بروم پیش استادم اما کو کار آماده . دریغ از سر و سامان دادن . حیف . حیف از این عمر نوشته شده در سه شنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۲ساعت 0:8 توسط معمولی| |

برچسب: نویسنده: هلیا اسدیان تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 17:17

رفتن پیش استادم حالم را بهتر کرد . ولی پاره شدم برای دیدنش. کلی رانندگی در خستگی و بیخوابی. خیال برم داشته ای دی اچ دی دارم . وقتهای اضطراب اینطور میشوم . ندارم .زیادی مضطرب میشوم . این روزها فکر میکنم چرا از رابطه و تعهد و این داستانا میترسم ؟ قبلا فکر میکردم آدمش را پیدا نمیxadکنم الان میxadبینم که نه دقیقا یک ترس نامعقولی از این قضیه در من هست. یک ترومای بینهایت عمیق که روی جسمم هم اثر میگذارد . یعنی بدون این که خودم بفهمم جایی این همه آسیب دیده ام و نفهمیدم ؟ دل بیچاره ام.یک حالیxad ام؛ درونم دارد بال بال میxadزند و نمیxadدانم چم است . نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۲ساعت 23:32 توسط معمولی| |

برچسب: نویسنده: هلیا اسدیان تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 17:17

یادم اومد چمه .باز میم بهم نزدیک شده . با همون ویژگیها . تروما رو پیدا کردم . میم هر وقت هست یه جوری هست که هیچکاری جز با اون بودن نمیتونم بکنم . دقیقا مث میم قبلی . خب من چطوری به یکی که دوسم داره بگم که نچسب به من ؟ بگم نیا توو رگام؟ میدونم ترسشونه که باعث میشه سرک بکشن . ولی چرا باید بترسن ؟ هوم باید بترسن .هر آدم عاقلی میترسه . اگر نترسه احتمالا به روز امروز من گرفتار میشه . آدم وقتی به یکی دیگه میبازه میگه حواسمو جمع میکنم ولی وقتی به خودش میبازه اون خودشو کجا بذاره که باز بهش نبازه ؟ کار سختیه .غم انگیزه که آدمی که درونن این همه دوسش دارم اینهمه نگران اینه که آسیب بزنم بهش . انقدر نگرانه که همه ذره بیناشو میگیره روم که ببینه دلی که داده دستم رو مراقبم یا نه . اما یه جای کار میلنگه . این دوست داشتنه خیلی بچگانه س. آدم بالغ از دوست داشتن نمی ترسه چون قبل دوست داشتن خودشو تربیت کرده که از یه آزارگر یه معشوقه نسازه . اگر همچین تربیتی نکرده خودشو تا آخر دنیا هم که بره عشقش پیداش میکنه و کونش میذاره . بعد با کون پاره میره پیش تراپی تا بفهمه عشق مرهمه نه زخم . آدم زخمیه که اسیر و بیتابِ سردرآوردن از طرفشه . آدمی که مرهم گرفته تماشا میکنه . بهتر شدم . باگو پیدا کردم فک کنم ولی راه چاره شو هنوز نچ. پیدا میشه خدا بزرگه . نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۲ساعت 23:46 توسط معمولی| |

برچسب: نویسنده: هلیا اسدیان تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 17:17

صفحه بندی